آرش |
|
يه روز يه آقايي بود ؛يه آقاي خوبي بود . هميشه دندوناشو به موقع مسواک ميِِِزد ؛ ولي نه مثل همه اون آقا خوبايي که تو داستانا تا حالا خوندين . هميشه راست ميگفت ؛ ولي نه مثل همه اون آقا خوبايي که تو داستانا تا حالا خوندين . هميشه عينکشو به موقع ميزد ؛ ولي نه مثل همه اون آقا خوبايي که تو داستانا تا حالا خوندين . هميشه ساعتشو به دست چپش ميبست ؛ ولي نه مثل همه اون آقا بدايي که تو داستانا تا به حال خوندين . هميشه اين آقاهه ؛حرفاي خوب ميزد ؛ مثل همه اون آقا کثافتايي که تو داستانا تا به حال خوندين . "من کجاي اين دنيام؟من کجاي اين دنيام؟ها؟من کجاي اين دنيام؟؟؟...تو؟اين دنيا؟ اين فقط يه تغيير ريتمه ". اين آقاهه چشماش کار نميکرد ؛ ولي دوتا چشم داشت . عوضي!بي شعور!کثافت!الاغ!و خيلي چيزاي ديگه.....اينا چيزايي نبودن که ما بخوايم باهاشون اون آقاهرو مورد خطاب قرار بديم - هميشه همه کاراشو به موقع انجام ميداد . زمانو شما براش تعيين نميکردين . ساده لوح! زمان برا خودش کلي سيستم داره . هميشه آب دهنشو بدون صدا قورت ميداد ؛ شما ميتونين؟ بدون نفس صدا ميکشيد ؛ شما نميتونين . ولي من ميتونم . هميشه وقتي ميخواست از خونه بره بيرون ؛ کيليداي خونه رو به موقع از جيبش در ميوورد ؛ در خونه رو با کيليداي خونه به موقع قفل ميکرد ؛ کيليداي خونه رو به موقع ميذاشت تو جيبش ؛ و با همون دست ؛ به موقع کيليداي ماشينو در ميورد . به موقع در ماشينو باز ميکرد؛ و به موقع ميبست . به موقع ماشينو روشن ميکرد ؛ به موقع پاشو ميذاشت رو کلاچ ؛ به موقع ميزد دنده يک ؛ به موقع پاشو ميذاشت رو گاز و به موقع حرکت ميکرد . اينبار فقط يادش رفت کمربندشو ببنده . فقط همين . فقط . يکشنبه ۱۱/۳/۸۲ ساعت ۰۰:۰۰:۰۰ 2/24/2004 10:21:00 PM - آرش ÙتاØÙ - |