آرش |
|
میخوام بیفتم . فقط بیفتم. دخترای گرسنه. دخترای همیشه گرسنه. شاید فقط من اضافیم. فقط من. و تو نمیدونی چقددددددددر کوچیکی/شصت دست راستم برای سومین روز میپرید. تبریک میگم.
7/31/2004 01:19:00 AM - آرش ÙتاØÙ - امروز شک کردم. به تمام چیزایی که بقیه برام تعریف کردن. باید بشینم همرو دوباره برا خودم تعریف کنم. وحشتناکه. همهء این رفتارارو باید عوض کنم. کثافتا. میترسم. شاید دیگه نباشم. شاید هیچوقت لازم نبود که باشم. دو روزه شصت راستم میپره. دیشب تونستم تو ارتفاع ، ارتفاعو حذف کنم. 7/28/2004 11:09:00 PM - آرش ÙتاØÙ - همهء آدما فرصت تجربه کردنو داشته اند. به یک اندازه. این حرف، تو جنبه های خیلی کلی درسته. چون همین تجربهء یکسانِ که باعث میشه یه سری آدما تغاهم داشته باشن. ٢ تا چیز این قضیه رو میسازن. یکی شرایط؛ یکی "خود" اون آدما. این شرایط رو همه تجربه میکنن. به همین دلیل وقتی دو نفر تو یه چیز تفاهم دارن، در واقع در یک شرایط در گذشتَشون یه جور عکس العمل داشته ان. و این عکس العمل، همون "خود" س. و همینه که باعث میشه این دوستی به هم پیوسته بوجود بیاد. یه لجن بهم پیوسته. پس من این حَقو بخودم میدم که آدما رو برحسب چیزی که هستن بسنجم ؛ و به شرایطشون فکر نکنم. -- خیلی سخته که وقتی نمیتونی نفس بکشی، نفس بکشی. وقتی تو خواب از ترس نمیتونی داد بزنی، داد بزنی. خیلی سخته. -- و خیلی احمقانس که بین نوشتن این چرتوپرتا که خودتم هیچ احساسی نسبت بهشون نداری، و خوندن SessionBeanها که دغدغهء فَک زدن در موردشون با امیدُ داری، نوشتن اینارو انتخاب کنی. حتما یه چیزی وجود داشته؛ از همون اول. راهو اشتباهی اومدی. 7/18/2004 12:31:00 AM - آرش ÙتاØÙ - دلم زن میخواد. خدا امروزو برا من ساخته . ( ساخت ) 7/11/2004 01:53:00 PM - آرش ÙتاØÙ - کافه فرجه و رهمتلاه الیح. دیگه نمیتونم تصور کنم که کردستانو میرم بالا، خروجی همتو با ترافیکش ازون گوشه میخزم تو، با رفتن تو خروجی مدرس و رسیدن به دوراهی؛ یادم بیفته که کمتر وقتی شده که اون جونوبیرو انتخاب کنم؛ ترافیک خفن مدرس و صدر رو رد کنم در حالی که به چیزی فکر نمیکنم. حموم. میدون. توقف ممنوع. دیگه اتفاق نمیفته که با هومن مریما رو برسونیم شهرک و سعادت آباد؛ وقتی که داریم بخاطر پول نداشتنو "الاغه" به کافه از شهرک مسافر میزنیم ، آروینو دور میدون ببینمو قاط بزنم یکم ؛ با هومن محض بیکار نبودنو خنده شجریان گوش بدیمو جلوی مسافرا یه کانورسیشن خنده را بندازیم. بعد بریم کافه و امین و صمد بدون شمردن این حاصل عرق جبین ما، هرچی میخوایم بهمون بدن ، ماام کوف کنیم. دیگه نمیشه تو کافه فرجه روز تولدم سورپیریز شم. فکر کن! اون گربهء سیاه با چشای زردش رو دیوار. 7/05/2004 02:19:00 PM - آرش ÙتاØÙ - |